دست میکشم روی گونه هایش و آرام در آغوشم میگیرماش...
به چشم هایش خیره میشوم؛
برایم میگوید:
از انزوای درونش...
برایم میگوید:
از سیلیِ محکمِ روزگار بر صورتش ...
برایم میگوید:
از بی رحمی های مردم در حقش...
برایم میگوید:
از هزاران هزار دردِ دیگرش و من آرام اشک میریزم...
دست هایش را میگیرم و زمزمه میکنم که خودم جان نگران نباش ،،
تو من را داری و من تو را...
حتی اگر همه ی مردمِ دنیا به ما پشت کنند و رهایمان کنند،
ما هیچوقت هم را تنها نمیگذاریم و کنارِ هم میمانیم...!
با هم حصارِ تنهایی را میشکنیم و از زندانِ نامردی ها فرار میکنیم...
تو غصه نخور، من کنارت میمانم...!
برچسب:
نویسنده: النا خلیلی